آپی بعد از 217 روز!

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

- از خردادماه علاوه بر درگیر امتحانا و اینا بودن، یه تومور هم تشریف فرما شده بودن به استخوون پای مامان ما و کلی اسباب نگرانی رو فراهم آوردن..خداروشکر خوش خیم بود و با عمل تومور تراشیده و استخوون پیوند شد.لبخند  هر چند هنوز پای مامانم درد داره، امّا خب خداروشکر که استخوونشون عاری از تومور شد و خطر رفع گردید.

 

- شهریور عازم تهران و جام جم و رادیو شدم دوباره تا توی سومین مسابقه ی طنزنویسی رادیو جوان با موضوع ورزش شرکت کنم.

توی اوّلین مرحله اش از بین 1400 اثر، حدود 27 نفر انتخاب شدن و آثارشون رو ارائه دادن و بعد از اون بین 8 نفر انتخاب شدن و باید میومدن توی مسابقه به صورت حضوری اثر دومشون رو می خوندن و همونجا هم داوری میشد و امتیاز می گرفتن.

برای حضور توی مسابقه به عنوان تماشاگر،امکان ثبت نام گذاشته بودن و حدود 300 نفر با قرعه کشی انتخاب شده بودن و من هم اسمم توی اون 300 نفر بود و هم خب به عنوان اون 8 نفر کاندید،مسلماً باید امکان ورود رو داشته باشم.توی اصطلاح رسانه ای،به دادن اسم افراد به حراست سازمان برای اینکه اون فرد بتونه وارد سازمان بشه، "آفیش شدن" میگن.

حالا ما رفتیم توی حراست و اسممون توی لیست نیست!خنثی

یعنی فک کن اسم 300 نفر تماشاچی هست ولی اسم تویی که کاندید شدی نیست.بهم گفتن برو زنگ بزن به فلان داخلی و بگو آفیشت کنن و خودشون هم گویی پیگیر بودن.من حدود 40 دقیقه معطل این عملیات آفیشیزیشننیشخند شدم. تا بالاخره دبیر اجرایی خودِ مسابقه اسم منو فرستاد براشون و بنده آفیش گشتم..

حالا وقتی رسیدم توی سالن،یه آقای دیگه رو گذاشته بودن جای من و فکر کردن اصن قرار نیست من بیام دیگه..خنده (آخه 8 نفر رو به عنوان کاندید و 2 نفر ذخیره اعلام کرده بودن)

من که رسیدم،اون آقاهه رو بلندش کردن و لابد بِش گفتن پاشو صاحابش اومدزبان  آخی،دلم براش سوخت.کلی هم ازش معذرت خواهی کردم..

خب ما جلوس فرمودیم بر روی صندلی کاندیدا!

داورای محترم، بهنام تشکر(بازیگر سریال دودکش،همون دکتر افشار ساختمان پزشکان) ، امیر مهدی ژوله(نویسنده ی شب های برره) و بزرگمهر حسین پور(سردبیر مجله ی چلچراغ و کاریکاتوریست) بودن.. من چون آخرین کاندیدایی بودم که وارد سالن شدم،آخرین کسی هم بودم که اثرم رو خوندم.

اثری که بسیار با عجله نوشته بودمش و دقیقاً یادمه همون شبی که آخرین مهلت بود کامل شد و فرستادمش؛البته با کمک استاد بسیار عزیزم

داورا خیلی تعریف کردن از شعرم و همون لحظه حدس می زدم که یکی از برنده ها باشم..مژه

برنده ها رو که اعلام کردن،از نفر سوم شروع کردن و بعد نفر دوم و بعد هم بهنام تشکّر اسم بنده رو گفت.لبخند

بنده هم مثل یه دخمل خوب و خانووم رفتم جایزه ام که یک عدد توپ(به خاطر اینکه برنامه هه اسمش توپ بود) و یک مقداری پول و لوح تقدیر بود رو از مدیر شبکه ی جوان گرفتم و ایشون بهم گفتن : بار چندمه؟ زبان (چون من مهر پارسال توی جشنواره ی جوانه که ایشون هم بودن جایزه گرفتم،بعد اسفند توی دومین مسابقه و این بار سوّم بود)

بعد از تموم شدن مراسم، از واحد مرکزی خبر اومدن ازم مصاحبه بگیرن.بعد من حواسم نبود مال کجاست،فکر کردم ازاین مصاحبه الکیاس.گفتم من کار دارم،گفتن نه دیر نمیشه کارت.بعد چند تا سؤال پرسیدن و اینا..

بعدش هم با استادم دیداری تازه کردیم و برام پلّه های ترّقیم رو رسم کردن خجالت انقده خوشگله این پلّه ها که نگوووووووووو.. یعنی هر وقت دچار بی انگیزگی میشم توی طنزنویسی،همین یه نیگا به این پلّه ها می کنم،خودش کلّی تأثیر داره.. اینجور جاهاس که میگن وجود یه "استاد" تا چه حد می تونه تأثیر گذار باشه و از این صوبتای خووب!

وقتی از سازمان اومدم بیرون به مونا اس ام اس دادم و گفتم میتونه بیاد یه جایی و دیگه داشت شب میشد و گفت تو بیا خونه ی ما و این جورا شد که منم چون تنها بودم و دیدم برسم ترمینال شب میشه و اینا،رفتم خونه شون..ایجاد مزاحمت فرمودیم برای خودش و مامان و بابای مهربونش..عینک

مونا خیلی مهربونتر از اونی بود که توی نت حس کرده بودم و اونجا از همه چیز گفتیم با هم.از تبیان و بچّه ها و زندگی و درس و این ور و اون ور..
حدود ساعت 10 و اینا،یهو چند تا اس ام اس از دوستام اومد که دیدیمت توی تی وی.. من اصن موندم که یعنی جریان چیه و اینا.. که فهمیدم اونا که مصاحبه می کردن واسه اخبار شبانگاهی ساعت 22 شبکه ی 3 می خواستن.. نیشخند

فردا ظهرش هم برگشتم به سمت اصفهان و اتوبوس خراب شد و 1 ساعت و نیم دیر رسیدم.زبان

از بعد اون دوباره اسامی ما داده شد به تهیه کننده ها و با چندتاشون ارتباط گرفتم و قرار شد بنویسم واسه رادیو..لبخند

 

- دیگه از مهر هم دانشگاه و کلاس و تاریکخونه و ظهور نگاتیو و عکس و .. :)

 

- و اینکه این اواخر گاهی شعرهام توی صفحه ی طنزانه ی روزنامه ی قانون چاپ میشه..

 

 

به امید روزهای خوب و پراز انرژی

مژه

/ 8 نظر / 25 بازدید
مونا

سلام سلام گلابی خشنگ و کوچک خعلی هم خوب و شیرین بود اون شب دلم برات تنگ شده حسابی کلی شعراتو کاراتو دوس دارم ایشالا که موفق باشی همیشه مامانیه خوبتم همیشه سالم باشه گلی بووووس

گویای خاموش

به نام خدا سلام اول از همه دعا می کنم مامان گلت حالشون روز به روز بهتر بشه و دیگه همین دردهاشون هم از بین بره و حسابی سالم و شاد باشن [ماچ] بعدشممممم... خیلی باعث افتخار مایی هاااا [ماچ][قلب][گل] آقا من هنوز روزنامه ی قانون به دستم نرسیده خو [نگران] می گم بیا و یه کاری کن، برای تولدم آرشیو آثارت توی قانون رو بهم هدیه بده! [زبان]

حس غریب

سلام به به تبریک تبریک امیدوارم همینطور تند تننننننننننننند پله های ترقی رو طی کنی عزیزم :*

گویای خاموش

آره دوره زمونه ی بدی شده، مردم کادو که طلب می کنن هیچ، تازه شیرینی هم نمی خوان بدن [زبان] حالا تولدم صدسال دیگه ست، وقت داری آرشیو آثارتو جمع کنی [خنده]

گویای خاموش

[شوخی][ماچ]

شيخ گريم الدين

مبارک باشد [گل] حالا کفر خدا مي شد اگه شعرت را در اينجا هم مي نوشتي ؟! خسيس !!! [نیشخند] ضمنا ممنون از حضور سبزتان [گل]

محدثه-al

مبارک باشه و بوس و بغل و این حرفا ! دوس داشتم یه بار دیگه میدیدمت[نیشخند]

پنجره پنجزه دارم قندپهلوتو میبینم چقد استرس دارم:-D