می دونی ساعت چنده؟

سلام

دلم نیمرو می خواست.به قولی نیمروی خونم کم شده بود.از حدود ساعت یازده، یازده و نیم و اینای شب بود که تصمیم گرفتم بپزم واسه خودم.نشستم به تماشای تی وی و بالاخره ساعت 1 پا شدم به نیمرو پزوندن.

از بین ماهیتابه ها، ماهیتابه ای رو انتخاب کردم که نیمرو بهش بچسبه! خ کف نیمرو که می چسبه و طلایی و خشک میشه هم خوشمزه است.(ما بهش میگیم ته دیگ نیمرو!نیشخند)

خلاصه اینکه بعد از مدّت زمانی، غذا حاضره!

اینه هاش↓

قرار بود از این خوشگل تر بشه.ما به روی مبارک خودمون نیاوردیم البته.

فکر کنم نزدیک ساعت 2 بود که سفره و ظرف و ظروف جمع شده بود.

بعد از اون نوبت خوردن خربزه بود.مژه که تا دقایقی پیش نیز ادامه داشت. خ همش که نمی خوردم! بالاخره قاچ کردن می خواد، توی بشقاب گذاشتن می خواد. یه قاچ خوردن و کلّی جمله تایپیدن هم که بود.

ساعت رو نیگا! الان ده دقیقه ی دیگه 4بامداد میشه. کلّاً من یا خیلی سرخوشم یا اینکه هیچی همون خیلی سرخوشم.نیشخند

.

.

گاهی وقتا یه چیزای خیلی کوچیک یه حس خوبی بهم میده توی گذران زندگی.

شاید بچّگانه باشه ولی خب، همین حس های خوب کوچیک رو من خیلی دوست دارم.

نمونه اش حس خوبی هست که نسبت به دستبند جدیدم دارم.

ایشون رو میگم↓

این هم دستبند پنجره از زاویه ای دیگر↓

 

خیلی هم خوشگله!مژه

 

خب،برویم دیگر.

الان 2 دقیقه به ساعت 4 مونده.(یاد موقع سحرای ماه رمضون افتادم که این آقاهه توی رادیو میگه چند دقیقه باقی است و اینا!)

یاحق

 

بعداً نوشت: این ساعت وبلاگ چرا عقبه؟

/ 22 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام چطوري؟؟؟

سلام خوشحال شدم از وبت ديدن كردم مطالبت خيلي باحال بودن اما من به كمك احتياج دارم من يه سايت زدم تازه تاسيسه دوست دارم توش عضو بشي فكر كنم چند دقيقه وقتتو بگيره اما كمكه بزرگي به من مي كني اگه عضو شدي دمت گرم ولي اگه عضو نشدي بازم دمت گرم من منتظرت هستم دوست داشتي عضو شو www.nicerbid.net

سبحان

نهههههههههههههه نصفه شبی کلی به خودتون زحمت دادین بعدش هم فقط نمیرو! راستی نیمروتون هم منو یاد دلقک میندازه. ------------------------------- نیمروی خانوم گویا رو هم دیدم خیلی قشنگ بود!!!!!!!!!![دست]

سبحان

راستی دست بندتون هم منو یاد همونجایی میندازه که هدر برسا مینداخت[نیشخند]

گویای خاموش

به نام خدا سلام فلفل سیاه بود، و همش رو هم خوردم! :دی خب موقع خوردن نیمروهه رو یه کم جابجا کردم تو ظرف فلفلش پخش شد تو همش، یه جا که نخوردمش :دی بعدترم این که آووووو! بالاخره جنوبی ای گفتن، شمالی ای گفتن [نیشخند] عینکش رو آره، از روی مدل کشیدم :دیییییی نه حس جان، نگرفتم! نکنه یاد خودم افتادی؟!!!!!! [شوخی] آره؟!! [خنده] اگه آره که خیلی بججنسی [قهقهه]

گویای خاموش

وااااااای! چرا من گفتم حس جان؟!!!!!!!!! [تعجب] منظورم بود پنجره جان! [خجالت]

گویای خاموش

[قهقهه][قهقهه][قهقهه] این قدر شبیه خودمه؟! [نیشخند][خنده]

Hamed

[نگران] امشب کابوس نبینم خیلیه! این چی چیه؟ شما دخترا برید فیلم ترسناک بسازید چی میسازید؟ یوخورده نیمروهاتونو خاگینه کنید [نیشخند] به گویا بوگو یوخورده نیمروشو مهربونتر درست کنه نزدیک بود سکته کنم![نگران]

Hamed

من که میبینمش احساس ترس بهم دست میده فکر میکنم یه دنیای دیگه قراره برم ولی خب نیمروهه دیگه بی خی زیاد سخت نگیریم [نیشخند] درسته واسه من وحشتناک اما خب وحشتناکه! بله![نگران]

اسمان

[نیشخند] نیم رووووووو...... بذار بیام خونه شاید یه کارایی صورت دادم...... اینجا که نیم رو ام گیر نمیاد بخورم[نیشخند] دستبندت خیلییییییی خوشمله......مبارکه[گل]

angie

منم عین همینو دارم خیلی هم دوسش میدازم!