دنیایی در دستان من..

سلام

از اواخر ماه اسفند تا همین چند روز پیش یه کلاس فوق العاده میرفتم

کلاسی که واسه شروعش هیجان زده بودم. و واسه تموم شدنش غصه دار شدم.

ولی میدونم قدم توی راهی گذاشتم که کلی چیزهای خوب ودوست داشتنی انتظارم رو میکشه.

چیزهایی که هی هرچی بیشتر درباره شون میدونم انگار خیلی کمتر میدونم.

 عکاسی رو میگم.یه کلاسی کاملاً متفاوت از تمام چیزهایی که گذرونده بودم.

توی این کلاس،عرصه واسه حرص دادن استاد وبچه های دیگه بیشتر پیدا میکردم.

حرص دادن من با پرسیدن سؤالام هست.

هرکسی که بیشتر از من شناخت داشته باشه،متوجه میشه چی میگم.

بعضی وقتا یه سؤالایی میپرسیدم که قبل مطرح کردن سؤال باید خودم کلی راجع به موضوع سؤال سخنرانی میکردم تا بعدش در انتهاش سؤال رو بپرسم.از خود راضی

.

.

کلاً خلاقیتی که توی عکاسی هست من رو شیفته ی خودش میکنه.یه خلاقیت که وقتی دوربینت رو بیشتر بشناسی،خیلی بهتر میتونی بهش دست پیدا کنی.

استادمون،اون اولای کلاس از ارتباط صمیمی ای که باید با دوربینمون داشته باشیم برامون گفت واین حس واقعاً توی من شکل گرفت.

موقعی که سنسور وآینه ی دوربینم یه کم کثیف شده بود وبه همین خاطر چند روزی پیش استادم موند تا تمیزش کنن ومن به شوخی میگفتم دوربینم رو توقیف کردند.وقتی سر کلاس دوربینم رو بهم دادند،دوربینم رو بغلش کردم.خب دلم براش تنگ شده بود.(من فکرنمیکردم استادم دیده باشه ولی خب استاده دیگه،یه روز گفتن که دیدن..زبان)

.

.

دوستای کلاس عکاسیم مثل مدرسه یا احیاناً دانشگاه توی یه رده ی سنی خاص نبودن وهمین باعث تنوع میشد.

لیلی عزیزم که اون اوایل کلاس نمایشگاه برگزار کرده بود و من کلی کیف کردم از دیدن عکساش.

آزاده ی مهربونم که یه دختر فوق العاده خودمونی وبی شیله پیله بود.

وکلی از دوستای دیگه که بیشترشون رو به فامیل میشناسم تا به اسم کوچیک..

دوستایی که از چند وچون توی تی وی بودن بنده میپرسیدن و..زبان

.

.

پشت سرمون یه آتلیه داشتیم که آخرای کلاس همه هجوم میاوردن سمت فلاش ها و چیلیک چیلیک عکس میگرفتن.

البته من نه اینکه خیلی بدم بیادا اما میذاشتم بچه ها اول باهاش تمرین کنن وبعد اگه وقت بود من دست به کار میشدم.

فکرنمیکردم نورپردازی خیلی کار سختی باشه اما هست.

هم سخته وهم به خاطر مختلف بودن سوژه وزیادبودن محیطها،تنوع زیادی داره.

.

.

اینا رو گفتم که یه کلیاتی از کلاسمون دستتون بیاد.

بازم مینویستم از عکاسی،اما نه این مدلی!

.

.

واسه مصاحبه ای که برای ورودیهای جدید عکاسی برگزار شد،استادمون گفته بود منم برم.یه جورایی کناردست استاد..

رفتم و تجربه ی چند ساعته ی جالبی بود.

آدمهای مختلف،سنین مختلف،ترس ودلهره ای که داشتن ومنی که سعی میکردم با لبخند به آرامش دعوتشون کنم.

همینجوری که همه منو 4-5 سال بزرگتر ازسنم میبینن،پیش خودم فکرمیکردم الان که من پشت میزم ودارم مصاحبه میکنم ازشون،فکرمیکنن من چند ساله به نظر میامنیشخند

وچقدر سخته که آدم باید با توجه به شرایط چند نفر رو از بین این همه آدم انتخاب کنه و استاد داره هر سال 4-5 بار این کار رو انجام میده.یول

.

.

روزگارم بد نیست!

همین که کسی هست که همیشه دلواپسم باشه،همین که رمقی دارم برای عکاسی،همین که خنده ای دارم از ته دل و گریه ای دارم با تمام وجود، خدا را هزاران بار شکر کنم،کمه..

.

.

منتظر حرفهای گرم (آتیشی،تنوری!) عکاسانه ام باشین

ماناباشید وشاد وموفق

یا حق

 

 

 

 

 

 

/ 5 نظر / 10 بازدید
ساجده

[ماچ]اگه یه سری از عکساتم بزاری ببینیم خوشحال میشم

گویای خاموش

به نام خدا سلام خب برای ما که حضوری عکساتو نمی بینم این جا بذار! (پیام های دیگران را هم می خوانم و درباره شان نظر هم می دهیییییییییم! [زبان] )

سروش

میسی [گل]

سیاوش

سلام ما آپ میخوایم یالا یالا یالا

از برسا

تبریک