سلام

یعنی من از این همه شتاب خودم در آپ نمودن وبلاگم در عجبمنیشخند

احوالات دوستان و مخاطبین! گرانقدر چطور است آیا؟

یعنی اردیبهشت کِی،حالا کِی؟ خ به من چه؟ تقصیر شبکه های اجتماعیه.. اییشش!زبان

* * * * * * *

خ واسه اینکه شاید یخده طولانی بشه گفتمانم، بقیه اش در ادامه ی مطلب..

چه با کلاس شدم،من مژه



ادامه مطلب

تاريخ : دوشنبه ٤ آذر ۱۳٩٢ | ۳:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()

سلام

3 ماه فکر کنم شده که اینجا رو آپ نفرموده ایم و از این بابت اصلاً خیال معذرت خواهی و از این صوبتا و سوسول بازیا هم نداریم.نیشخند

 

از اسفند بگم اوّل؛

12 اسفند 1391 در تهران حضور داشتیم و در رادیو جوان.

دوّمین مسابقه ی طنز رادیو جوان! مرحله ی نیمه نهاییش که برگزار شد و 21 نفر از حدود 90 نفر رفتیم فینال.

داورای بخش فینال،بهرام عظیمی ، امیرعلی نبویان و احسان ناظم بکایی بودن.

قبل از اینکه برم رادیو و اجرا واینا فقط بهرام عظیمی رو می شناختم.ولی بعد متوجّه شدم که امیرعلی نبویان با قصه های امیرعلی توی رادیوهفت اجرا داشته و احسان ناظم بکایی هم که یه "همشهری جوان نویس" هست!

هرسه تا داور بعد خوندن اثرم،کلّی تعریف کردن و من اونجا سرشار از ذوق شدم.ولحظه ای که اجرام تموم شد حتّی برام مهم نبود که برنده ی این مسابقه باشم یا نه.

من سوّم شدم!لبخند  و برنامه 13 فروردین پخش شد.

الان هم رسماً نویسنده ی رادیو جوان تشریف دارم و قراره از طرف برنامه سازها سفارش کار بگیرم.مژه

همون روز از خوش شانسی من،استادم هم توی رادیو حضور داشت و قبل اجرای شعرم کلّی استرس هام رو بردم پیش ایشون و توی استودیویی که ضبط داشتن.نیشخند

 

و بعد، از فروردین بگم؛

سال 91 که یکی از متفاوت ترین سال های زندگیم بود و 92 هم می دونم سال خیلی خیلی خیلی خوبی برام خواهد شد.(مخصوصاً با یه سری اتّفاقای شیرین.زبان)

سال تحویل رو به خواست مادر عزیزم،در گلستان شهدا و کنار قبر دایی بودیم.واسه اوّلین بار سال تحویل توی اون حال و هوا بودم و فکرش رو نمی کردم این قدر شلوغ بشه.حس و حال اون همه آدم موقع تحویل سال جالب بود.چقدر آدما مهربون تر میشن همچین موقع هایی.

در ادامه هم کلّی "تعطیلی و گز و عیدی" و از این صوبتا که اگه بخش انتهاییش(عیدی) بیشتر می بود خوشحالتر می شدیم.نیشخند

بعدش هم که دانشگاه بود و درس و روون شدن آب زاینده رود زیرپل های زیبای شهرمون و گردش به همراه دوستان با دوربینی در دست که متناسب با موضوع انتخابی این ترم عکاسی کنیم.

بنده موضوع عکاسی این ترمم، پنجـــره است.از خود راضی

 

و میریم دیگه تا اواخر فرودین که داشته باشیم زلزله رو!گریه

وااااااای که چقدر ترسیدم.

داشتم کتاب می خوندم که دیدم پنجره ی اتاق داره می لرزه.گفتم لابد از این ماشین گنده ها رد شده،ولی از کنار خونه ی ما چطوری ماشین بزرگ رد بشه آیا؟،تا مغزم بیاد نسبت به این قضیه ارور بده زمین هم شروع کرد به لرزیدن و یه حالت موجی به خودش گرفت و من و زمین یه رقص بندری ای با هم انجام دادیم که خدا قبول کند ان شاءالله!نیشخند

بابام بعد از زلزله از خواب بیدار شد و من بدوبدو زفتم توی سالن و ماوقع رو با یه هیجانی داشتم توصیف می کردم.بابای گرامی هم چشم در چشم من گوش فرا می دادن.

تازه بعد چند دقیقه که حالم اومد سرجاش،نشستم کلّی گریه کردم.

اون شب خیلی از مردم اصفهان بیرون از خونه به سر بردن.بعضی ها در حیاط خانه،جلوی در خانه و بعضی هم توی پارک ها و کنار پل ها چادر زده بودن ولی من در نت تشریف داشتم و در آن شبکه ی اجتماعی فخیمه پرسه می زدم.زبان

اخبار و اطّلاعات از چندوچون زلزله را هم به مادر عزیز مخابره می فرمودم.

هنوز هم می ترسم از اینکه زلزله ی بزرگتری بیاد خدایی نکرده.آخه این روزا بحث،بحث حرکت قارّه هاس و هی داره یه گوشه از کشور می لرزه و یه صحبتایی هم از زلزله ی 10-9 ریشتری توی خلیح فارس و اینا شده که آدم ناخودآگاه ترس میفته توی دلش.ناراحت

"وطنم،از چه هراسیده ای که تنت گاه و بی گاه می لرزد!؟" چشم

 

 

خ جو رو بیشتر از این غمگین نمی کنم.

بعداً نوشت: الان دیدم بیشتر عنوان نوشته های وبلاگم با علامت تعجّب تموم شدن.نشان تعجّب نیستنا،لازم بودن که گذاشتم.زبان

 

 

احتمالاً آپ بعدیم میشه بعد از امتحانات پایان ترم.نیشخند

ولی خ یهویی زودتر هم تشریف فرما شدم.

فعلاً تا درودی دیگر،بدرود.




تاريخ : دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()

ساعت 10 و11 صبح بود،در حال خوردن صبحانه!نیشخند (خ وقتی ساعت خوابت 4 باشه،اوّل صبحت هم میشه همون 10 اینا)

اونم چه صبحانه ای،فکر کنم هیچ کدوم تا حالا تجربه اش نکرده باشید.باقالی ذرّت!

که سرشار از انرژی هست و خوشمزه و توی هوای سرد زمستون عجیب می چسبه.

تی وی شبکه ی نمی دونم چهار بود مستند بود چی بود،داشت در مورد موضوع جالبی می حرفید.

یه آدمی لباس گوریل پوشیده بود و داشت توی خیابون راه می رفت و همه هم بهش نگاه می کردن.بعد، از همین راه رفتن ایشون فیلم گرفته بودن و واسه یه جمعی پخشیدن.قبل پخش کردنش بهشون گفته بودن که تعداد ماشین هایی که از جلوی دوربین می گذرن رو بشمارن.بعد که فیلم تموم شد،با پرس و جویی که کردن از بینندگان،هیچ کدوم اون آدمی که لباس گوریل پوشیده بوده رو ندیده بودن و حتّی تا فیلم رو دوباره ندیدن،باورشون نشد که همچین چیزی اصلاً توی اون فیلم بوده.

یا اینکه موقع رانندگی،صحبت با تلفن همراه 50 درصد انگاری، از حواس آدم رو می گیره و خیلی از چیزایی که توی میدان دید هست اصلاً دیده نمیشه توسّط اون آدم و مثالایی از این دست.

وقتی این برنامه رو دیدم،یاد هدف های زندگی افتادم.هدف های فرعی و اصلی!

داشتم به این فکر می کردم که خدانکنه هیچ آدمی اون قدر درگیر هدف های فرعی زندگی بشه،که اصلاً توی مسیرزندگی،هدف های اصلی رو نبینه یا اینکه فرعیات با اصلیّات قاطی پاطی بشن و آخرش معلوم نباشه که چی به چی بوده و..

 

------------------------------------------------------------------------------

مورد بعدی اینکه، علیک سلام.حالِ شما؟

چه عجب من تشریف فرما شدم به وبلاگ شخیص خودم،نه؟؟از خود راضی

خ درسا خیلیه،مخصوصاً که کارعملی هم خیلی داریم و وقت گیر هستن.زودی یه ترم تحصیلی گذشت و یه هفته ی دیگه امتحانا هم شروع میشن.نگران

کارگاه عکاسی پایه ی 1 و 2 که مال این ترم و ترم بعدی هست،اختصاص داره به عکاسی آنالوگ! یعنی باید با دوربین فیلم خور عکاسی کنی و بعد مراحل ظهور نگاتیو و بعد هم چاپ عکس توی تاریکخونه رو انجام بدی.زبان

من که خیلی دوست می دارم.کاغذ عکسایی که ما گرفتیم،یه کم قدیمی هستن و یه تن قهوه ای روی عکس سیاه و سفید می ندازه و یه حالت قدیمی تری به عکس میده که من خوشم میاد که این مدلی میشه عکسا!نیشخند

بماند که کلّی مکافات کشیدیم تا بفهمیم کاغذمون چقدر نوردهی لازم داره و داروی ظهورضعیف بودو دوباره ساختیمش و اوّلین چاپ هامون خیلی کیفیّت خوبی نداشت.

 

دوربین آنالوگ ، فیلم وقوطیش، فلش آنالوگ،چند تا کتاب عکاسی و عکسی که شد بهش بگی عکس چاپ شده!(یه جورایی اوّلین عکس "گرفته شده و چاپ شده" به دست بنده!)

 

اینجا تاریکخونه.

من و سمیرای عزیزم! دوست وهمکلاسی خوبم!

اکتیو،پرانرژی،شوخ طبع و دوست داشتنی،آخ دلم تنگید واسه اش.قلب

در ضمن عکاس نیز آرزو،دوست دیگرمان می باشد!

 

------------------------------------------------------------------------------

این روزها که شعرهام از رادیو شنیده میشه،حس خوبی دارم.رادیو همیشه رسانه ی محبوبم بوده!

دلم روشنه به اتّفاق های خیلی خوب.لبخند

 

برویم دیگر،بای!!




تاريخ : دوشنبه ۱۱ دی ۱۳٩۱ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()

سلاااااااااام علیکم؛

عنوان نوشته رو نیگا! خیلی واسه من عنوان قشنگیه.

جشنواره که هست،رادیو جوان هم که هست،پنجره هم که هست!از خود راضی

 

30 مهر و 1 آبان در تهران تشریف داشتیم.به دعوت همین جشنواره.چون شعرم جزء 10 اثر کاندید دریافت جایزه شده بود.

اگه بخوام سفرنامه بنویسم خیلیییییییییی طولانی میشه،پس پراکنده نگاری می کنم فقط در این باره.

قبل سفر،باهام تماس گرفته شد و گفتن که می خوایم شعرت رو برامون توی اختتامیه اجرا کنی.زودتر بیا تا تمرین کنیم قبلش.این شد که چند ساعت زودتر از شروع اختتامیه رفتم سالن همایش های رازی که توی دانشگاه علوم پزشکی بود.

سردبیرها و گوینده های رادیو جوان اونجا بودن.(عکس خیلی هاشون رو قبلاً دیده بودم،پس تشخیص اکثرشون سخت نبود!)

وقتی رفتم واسه تمرین شعرم،گروه نوازندگان برای اجرای علی لهراسبی داشتن تمرین می کردن و صدا رو تست می کردن و اینا!

چند تا عکس گرفتم و تمرین شعرم رو انجام دادم و رفتم از سالن بیرون.

ساعت 6 بود تقریباً که رفتم توی ردیف کاندیدا ها با توجّه به شماره ی صندلیم نشستم.

حدود ساعت 6 و نیم واینا شروع شد اختتامیه.زودتر از زمانی که قرار بود قبلاً،به من گفتن آماده باش که بری شعرت رو اجرا کنی.ما که آماده بودیم از قبل و شعرمان رو هم اجرا کردیم.

مجری چند تا سؤال پرسید از من و با لهجه ی اصفهانی می پرسید تا من هم با لهجه جواب بدم ولی من عمراً بتونم با کسایی که زیاد باهاشون آشنا نیستم،به لهجه جواب بدم!!نیشخند

اجرای شعرمون که تموم شد به صندلی خویش بازگشتیم و برندگان بخش غیرشنیداری رو داشتن اعلام می کردن.

من اصلاً فکرش رو نمی کردم که جزء برنده ها باشم چون بعضی شاعرایی که توی لیست کاندیداها بودن رو می شناختم و فکر می کردم جایزه به اونها تعلّق بگیره.

وقتی قرار شد اسم اثر منتخب بخش شعر رو بگن،وقتی اسم خودم رو شنیدم اصلاً باورم نمیشد.خنثی

از اون 10 نفر هر بخش به دو نفر جایزه تعلّق می گرفت که من نفر دوّم شدم.لبخند

این هم جایزه ی ما:

 

توی این جشنواره،یه بار قبل شروع اختتامیه رادیو باهامون به عنوان کاندیدا مصاحبه داشت.بعد دریافت جایزه رادیو و برنامه ی درشهر تهران و باشگاه خبرنگاران جوان برای تی وی هم مصاحبه کردن و چقدر سخته هی حرف تکراری زدن!

ادامه ی اختتامیه هم به اعلام برنده های بخش شنیداری و اجرای زنده ی لهراسبی و اجرای ترانه ای توسّط مجریان رادیو و حضور پیشکسوتان و هنرمندان و... گذشت.

در آخر هم روی سن با همه ی برنده ها عکس یادگاری گرفتیم.

بعد از جشنواره به همراه دوستان،راهی هتل شدیم و مجبورم برای اینکه این آپ طولانی تر از این نشه،توضیحات بیشتر رو فاکتور بگیرم.

این جشنواره،حس خوبی برام داشت.خاطره های خوب،دیدار و کنار دوستان بودن(دوستانی که دیده بودم قبلاً یا فقط اسمشون رو شنیده بودم ویا نه دیده بودم و نه اسمشون رو شنیده بودم.نیشخند)،و رنگ و بوی رادیو داشتن! اون هم رادیو جوان!

 

تهران رو همیشه دوست داشتم.شاید به نظر خیلی ها شهر شلوغی باشه،پر سروصدا باشه،آلوده باشه و یا هر چیز منفی دیگه ولی برای من دوست داشتنیه!

امیدوارم که بعد از این همه همین قدر(بلکه هم بیشتر!!!) دوست داشتنی باشه برام.مژه

از همین جا باز هم از استاد خودم(یکی از بهترین های رادیو)،سپاس ویژه دارم و خوشحالم که توی اختتامیه،هرچند به مدّت کوتاه حضور داشتن!لبخند

 

 

مانا باشید و شاد و موفّق

یا حق




تاريخ : جمعه ٥ آبان ۱۳٩۱ | ٢:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()

سلام

--------------------------------------------------------------------

 


بالاخره ما هم دانشجو شدیم؛

البته این چند سال دانشگاه نرفتنم،بهم ثابت کرد که دانشجو شدن کاری نداره و بعضی وقتا اگه بخوای صرفاً دانشجو باشی،لازم نیست هیچ دغدغه ی خاطری داشته باشی.اگه پولت هم از پارو بالا بره که دیگه هیچ!!

 

بالاخره ما هم دانشجو شدیم؛

اون هم این مدلی که با دیپلم ریاضی حتّی کنکور ریاضی شرکت نکنی و فقط کنکور هنر! و اصلاً هم از این تصمیمیت پشیمون نباشی.

 

بالاخره ما هم دانشجو شدیم؛

یادم هست یه زمانی(طفولیّت) چقدر دوست داشتم یه دوربین فقط برای خودم داشته باشم ولی نه اون سال ها و نه حتّی به غیر از 2-3 سال اخیر هیچ وقت به ذهنم خطور نمی کرد که به این مقوله اینقدر جدّی فکر کنم و حتّی به عنوان یه رشته ی دانشگاهی قرار باشه "عکاسی" رو ادامه بدم.

 

بالاخره ما هم دانشجو شدیم؛دانشجوی عکاسی!

یه دانشجوی عکاسی خوشحال! به خاطر اینکه هنر توی لحظه لحظه ی زندگیش جریان داره و گاهی با عکس و گاهی با شعر و گاهی با طنز و گاهی با یک جمله و گاهی فقط با سکوت خودش رو نشون میده!

 

دلم روشنه! روشن به اتّفاقای خوب.اتّفاقای خیلی خیلی خیلی خوب.


 

 

نایت اسکیننایت اسکین

 

و حالا :

کفشهایم!

حس خوبی بهم میده!لبخند

 

 

--------------------------------------------------------------------

یا حق




تاريخ : شنبه ۱ مهر ۱۳٩۱ | ۱:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()

سلام

--------------------------------------------------------------

http://www.cuttingedgelawn1.com/images/CloseupLawn.jpg

✔✔✔ دیرم شده،دارم تند تند خیابون رو و بعدش پیاده رو رو طی می کنم که زودی برسم به جلسه.

می دونم این جلسه،شامل یه میز میشه که دورش صندلی قرار گرفته و اونایی که دیرتر میان باید برن ردیف پشتی بشینن که من توی اون ردیف جلو نشستن رو ترجیح میدم.(رسمی تره برام!)

می تونم از روی چمنای پارک رد بشم و به قولی مسیرم کوتاه تر بشه.یه آن یه تصمیمی می گیرم.

من : چمنا،نیگا! پام رو نمی ذارم روی شماها و از روی پیاده رو میرم ولی یه کاری کنید که ردیف جلو واسه من جا باشه.

چمنا: خنثی

من: لبخند

وارد اتاق جلسه میشم.سلام می کنم و با اینکه حدود یک ربع دیر رسیدم،با یه صندلی خالی کنار یه خانوم محترم و عزیز روبه رو میشم.

من : تعجب

چمنا: مژه

حضّار: لبخند

شما: نیشخند

 

ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ ツ

 

✔✔ امروز(در واقع دیروز) رفتیم باغ پرندگان،10 سال بود که نرفته بودم.

خوش گذشت،کلّی هم عکس گرفتم.

کنار قفس یه مرغ مینا داشتم ازش عکس می گرفتم.کسی هم کنار قفس نبود.

مدل مرغ مینا معمولاً اینجوریه که یه کلمه ای رو براش تکرار می کنی و اونم میگه گاهی.

داشتم توی سکوت عکس می گرفتم که یهویی دیدم یه صدای تقریباً مردونه ای داره یه چیزی میگه.داشتم دنبال صدا می گشتم که فهمیدم صدای مینا بوده.

هر چند که دقیق متوجّه جمله ای که گفت نشدم(یه کلمه ای شبیه به تبریز شنیدم) ولی واقعاً متعجّب شدم.آخه گاهی این پرنده بعد کلّی باهاش حرفیدن،به سختی چیزی میگه.بعد از اون مامانم اینا رو صدا زدم و اومدن کنار قفس.

مامانم بهش سلام کردن،اون هم جواب سلام داد و بعد که ماخندیدیم اون هم قاه قاه خندید.موقع برگشت هم دوباره رفتیم سراغش و علاوه بر "سلام"، "خوبی" و "مینا" رو هم ازش شنیدیم.

متأسفانه به خاطر توی قفس بودنش و میله های نزدیک بهم قفس،عکسی که گرفتم خیلی خوب نشده.

 

✔ گاهی وقتا آدم حس میکنه حیوون ها هم متوجّه میشن داری ازشون عکس میگیری و به قول یکی از دوستام، حتّی فیگور هم می گیرن.لبخند


❞ نو نگاهی= با دیدی نو نگاه کردن؛ یه چیزی توی مایه های نو اندیشی و اینا! ❝

--------------------------------------------------------------

یا حق




تاريخ : پنجشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩۱ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()

سلام

 

پنجشنبه داشتم یه سری دستور آشپزی و اینا می خوندم،یهویی رفتم به 15-12 سال پیش.

یادم افتاد که یه بار شدیداً مصرشده بودم که یه شیرینی ای رو بپزم.هر چی مامانم می گفتن آخه از کجا یاد گرفتی؟من می گفتم حالا بذارید بپزم.لابد می خواستم مامانم رو با پُختِمان این شیرینی خوشمزه سورپرایز کنم.از خود راضی

خلاصه اینکه موادی که گفته بودیم رو آماده کردن برامون و اومدن کمک تا دستور تهیّه ی شیرینی ای که به ذهن سپرده بودیم رو اجرا کنیم.

خب شیرینی آماده شد و اگه اشتباه نکنم پس از پخته شدن در یخچال جای گرفت.

این چنین شد که نتیجه مقداری گردالی سفت و دندان شکن شد.نیشخند

و در این مرحله مجبور شدیم اعتراف کنیم که این طرز تهیّه رو از کجا یاد گرفته بودیم: "از کارتون تی وی!مژه"

ولی باور بفرمایید اونجوری که توی ذهنم هست،شیرینیِ اون کارتونه خیلی هم خوب شد.نگران

بعد از این ماجرا،اصلاً به یاد ندارم که مامان جونیم،دعوام کرده باشن.یا اینکه با تندی باهام رفتار کرده باشن.لبخند

چون میلیاردها مرتبه شکر،مامانی بسیار صبوری دارم که هر لحظه با اون طمأنینه و آرامش بی اندازه ای که خداوند وجودش رو سرشار از اون کرده،اعضای خونه رو سیراب میکنه.قلب

مامانی مهربون و احساساتی خودم،خیلی می خوامت.ماچ

خداوند مادر من رو برای ما و همه ی مادران رو برای عزیزانشون حفظ کنه.

-----------------------------------------------------------------------------------

فردا باید دعای وداع با ماه رمضان رو بخونیم و عید رو به همدیگه تبریک بگیم.

چقدر زود گذشت این ماه و چقدر زود می گذره لحظه لحظه ی عمرمون.

پیشاپیش عید قشنگ فطر بر همه تون مبارک باشه.لبخند

 

مانا باشید و شاد و موفّق

یا حق




تاريخ : شنبه ٢۸ امرداد ۱۳٩۱ | ٢:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()

سلام

--------------------------------------------------------

دوست دارم؛

لحظه هاییم رو که دارم می گذرونم.

روزهایی که یک یه یک داره سپری میشه و سعی می کنم هر لحظه اش رو متفاوت بسازم.

صبوری هام رو.سکوت هام رو.نگاه هام رو!

منتظرم!منتظر اتّفاق های خوب.خیلی خیلی خوب!

و این منتظربودنم رو دوست دارم.

رتبه های کنکور امسال اعلام شد و من رتبه ی کنکورم رو دوست دارم.

هیجان زده ام.یه جور هیجان خاص!

یه جور هیجان همراه با صبوری.

روزهای پر هیجانی رو قراره سپری کنم.

خدایا واسه همه ی لحظه هایی که اجازه میدی زندگیم رو دوست داشته بشم،ممنون.

من زندگیم،خودشقلب،خودم،خدام و همه ی چیزهایی که خدا برام مقدّر کرده رو با تمام وجود دوست دارم.

--------------------------------------------------------

- امروز که اتوبوس داشت از روی خیابون می رفت روی پل،سعی می کردم هی به پایین پل نگاه کنم که دلم هُری بریزه پایین.نیشخندکیف داد!

 

- اولّین روز اَمرداد،سالروز تولّدم مبارک!

خ چندین روز گذشته که گذشته باشه.

چنین اتّفاق مقدّس ومبارکی رو باید همیشه تبریک گفت.مژه


مانا باشید و شاد و موفّق

یا حق




تاريخ : جمعه ۱۳ امرداد ۱۳٩۱ | ۱:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : پنجـــره | نظرات ()