|
پنجـــــــره نوشته ها | ||
|
با یاد بهترینم سلام -----------------------------------------------------------------------------------------
دلم هوس باران کرده است! باران هایی که بوی تو را می دهد. این روزها باران که قطره قطره قطره قطره قطره ق ط ر ه به پنجره می خورد،دلم مثل همیشه تو را می خواهد. نگاهِ تو! لبخندِ تو! دلم لِی لِی می خواهد! فقط باید قول بدهی،هر وقت جای پایم روی خانه ها محکم شد، رو به رویم ایستاده باشی و نگاهم کنی.
و هنوز هم گیجم که تو که هستی که هر ثانیه ات معجزه است. یک معجزه! یک انقلاب! در تمامِ من! و این تویی که مرا تمام می کنی.
نترس عزیزدلم! از خیس شدنم زیر این باران نترس. تو که باشی بلا از من دور است. دورِ دورِ دورِ دورِ دورِ دورِ دور .. فقط نفس هایت را از من دریغ نکن. ----------------------------------------------------------------------------------------- خدانگهدار [ شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ ] [ ٢:۳٧ ب.ظ ] [ پنجـــره ]
سلام این روزها بیش از حد منتظرم! منتظر روزهای شیرین تر از هر لحظه! این روزها همه ی آهنگ ها ، همه ی خنده ها، همه ی گریه ها، همه ی بغض ها، همه ی لحظه های تلخ و شیرین، همه ی یهویی پرانرژی شدن و یهویی حوصله نداشتن ها، یه جورایی وصل می شه به حال و هوای خاصّی که دارم. بعداً نوشت: آهنگ همدم که معین خونده،به دلم می شینه این روزها! بگذریم که کلاً این جا بخوام رمانتیک بشم دیگه می گید پنجره خودتی؟ . . من نمی دونم چرا موقع سال تحویل انقده جو منو می گیره که کلّاً یادم می ره دعا کنم اون موقع! حتّی بعد از سال تحویل شک کردم که آیا خوندم دعای سال تحویل رو یا نه! درهر حال بعد از سال تحویل دعا فرمودیم. ( چقدر یه حالی که الان این چهارمین باریه که توی یه پاراگراف دارم می گم سال تحویل ) . . سال 1391 مطمئناً سال زیبایی برام خواهد بود. . . بیرون رفتن با دوستایی که خلق و خویی نزدیک بهم داشته باشن،چیزی بود که چند روز قبل از سال نو و چند روز بعد از سال نو تکرار شد! یه جورایی به آدم روحیه می ده بلند بلند خندیدن و چیلیک چیلیک عکس گرفتن!
خب اینم یه عکسه دیگه! خنده هم نداره! ایشش!
بعدشم الان دیگه حوصله نداشته بیدم واسه نگارش! مانا باشید و شاد و موفّق یا حق [ سهشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩۱ ] [ ٤:٢٧ ب.ظ ] [ پنجـــره ]
سلام می بینم که ماه آبان کلا آپ نفرموده ام وبلاگم رو. خب حالا که اینجا تشریف دارم . . پنجشنبه ظهر رفتم که معلم ادبیات سال سوم راهنماییم رو ببینمش! می خواستم زنگ تفریح برم که دیرشد وگذاشتم واسه زنگ آخر. دوسال پیش وقتی رسیدم مدرسه هنوز کلی وقت مونده بود تا زنگ بخوره.از دفترمدرسه پرسیدم که کلاسشون طبقه ی بالاست یا پایین ووقتی فهمیدم بالاست رفتم ومنتظر خوردن زنگ شدم. وقتی زنگ خورد!یکی یکی کلاسارو نگاه کردم ببینم معلمشون شکل 6 سال پیش معلم ادبیات بنده هستن یا نوچ. بالاخره یافتم.معلم خودم بود.بدون هیچ تغییری!مگه میشه آدمی که با ادبیات وشعر سروکار داره پیربشه؟ فکرکنم داشتن تیک حضوروغیاب رو می زدن،رفتم کنارمیزشون ایستادم. سرشون رو که بالاکردن ونگاه کردن،گفتن: تو اینجا چیکار می کنی؟(البته اسم کوچیکم رو هم گفتنا)بعد هم منم گفتم شما هیچ تغییری نکردین! تا اینکه اتوبوس سواربشیم وبریم خونه،توی راه کلی حرف زدیم.من هرچنددیگه دانش آموزشون نبودم شاید به نوعی،ولی هنوز حس دانش آموزی داشتم. یه حس خوب دانش آموزی! وچقدر دلم براشون تنگ شده بود. وچقدر دلم برای لحظه ای مدرسه خواست وکلاس ادبیات! معلم عزیزم،هنوز هم مثل قبل اهل تکلف نبودن خداروشکر وهمچنان ساده بودن وصمیمی! روز خوشحال کننده ای بود برام. ممنونم که معلمم تحویلم گرفت ----------------------------------------------- هفته ی پیش،سه شنبه رفته بودم کتاب بخرم ویادم افتادم که معلمم می گفت مدرسه اشون نزدیک همون کتابفروشیه.رفتم از دفترسوال پرسیدم،گفتن که پنجشنبه هستن. اون خانومی که ازشون پرسیدم،وقتی فهمیدن که من دانش آموز قدیمی معلمم بودم،بهم گفتن:باریک الله که قدرشناسین(یا یه همچین چیزی!). توی راه برگشت داشتم به این فکر می کردم که اسم اینکه بیام معلمم رو بعد 6 سال ببینم واقعا قدرشناسی باید گذاشت یا وظیفه؟ 9ماه حرص بخوره تا یه کتاب رو کلی دانش آموز یاد بگیرن.خاطره های خوبی از خودش توی ذهن دانش آموزاش به جا بذاره وبعد اینکه بیایم وبا دیدن دوباره اشون خودمون رو خوشحال کنیم،اسمش میشه قدرشناسی ما از اون؟ 2ساعت وقت گذاشتن مگه هزینه ای داره که بخوایم همچین لحظه های قشنگی رو از خودمون ودیگران دریغ کنیم؟ ----------------------------------------------- روز معلم نیست!ولی مگه معلم زحمتش توی یه روزه که بخوایم همون روز ازشون تشکرکنیم؟ معلم خوبم،بابت تمام لحظه های خوبی که ازتون دارم،ممنونم. یه عالـــــــــــــــمه مرســــــــــــی منو پذیرا باشید. همه ی دعاهای خوب برای شما وخانواده تون. امیدوارم روزی برسه که مدرسه ها،همون مدرسه های ایده آلی بشه که معلم ها از تدریس توی اونها سرشار از شادی وآرامش بشن. ----------------------------------------------- ماناباشید وشاد وموفق یا حق [ شنبه ٥ آذر ۱۳٩٠ ] [ ٥:٤۳ ب.ظ ] [ پنجـــره ]
سلااااااااااااااااااااام بعدازکلی وقت! خب نت نداشتم یه مدت.بعدش هم که اسباب کشی کردیم وهنوز هم واسه خونه ی جدیدمون خط تلفن نداریم. الانم با اینترنت جی پی آر اس ایرانسل اومدم نت!البته هی امروز وفردا میکردم واسه آپ کردن وبلاگ الکی الکی. درهرصورت الان که اینجام! امتحان کتبی وعملی عکاسی رو قبول شدم! چندوقتیه کمترازقبل دوربین دست گرفتم اونم به خاطریه سری کاربودکه ریخته بود سرم وبعد ازتموم شدن کلاس هم ناخودآگاه ازفضای عکاسی دورشدم،اما مطمئنم بیشتراز قبل دوربینم رو توی دستای خودم خواهم دید! خونه ی جدیدمون رو دوستش دارم! هم چون اقلامی از قبیل سرامیک وکلید وپریز وچراغ وطرح درو مدل کابینتها و اقلام دیگه ی خونه ی نوساز اغلباً با سلیقه ی خودم بودندی! یعنی دخترکوچیکه ی خونه! بعدشم اینکه از فضای بیرون پنجره اش خوشم میاد،حال وهواشم دوست دارم. ماتوی قسمتی از شهرهستیم که خورشید توی شهرمون،اول ازهمه میاد سراغ ما. اون وقت از پنجره ی اتاق میتابه توی خونه امون!روزها خونه پرمیشه از صدای جیک جیک گنجشکها! پرازدرخته روبه روی خونه مون وازپنجره ی اتاق فضای قشنگی رو میشه دید! اینه ها:
چندوقت پیش بابایی یه پرنده ی سارآورده بود توی خونه،بالش تیرخرده بود.هرچند پرواز کرد ورفت آخر ولی نتیجه اش این بودکه من "سار" هم دیدم. یه پرنده با پیرهن مشکلی(شایدم قهوه ای ودودی) وخالهای سفید. خوشم میاد که آدم توی شهرباشه وبتونه از موهبت داشتن همچین فضایی کنارخونه اش بهره ببره. . . برای کلاس عکاسی،واسه کنفرانس یه پاور پوینت درست کردم که خیلی واسش زحمت کشیدم،روزای آخرکلاس دیدم انگار قرارنیست خبری از کنفرانس واینا باشه منم تکمیلش نکردم.این روزا دارم فکر میکنم بهتره برم کاملش کنم. اینجوری هم خودم میدونم یه بحث راجع به عکاسی رو تونستم بهش بپردازم هم حداقل اگه تلاشی کردم واسه درست کردن اون پاورپوینت میدونم کامل شده. درسته که ارائه ندادم هنوز پاورپوینت وکنفرانسم رو،ولی خب تحقیقاتی که داشتم به سواد وآگاهی خودم اضافه کرده . . سعی میکنم زود زود بیام آپ کنم. ماناباشید وشاد وموفق یاحق [ چهارشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٠ ] [ ٧:٤٩ ب.ظ ] [ پنجـــره ]
سلام از اواخر ماه اسفند تا همین چند روز پیش یه کلاس فوق العاده میرفتم کلاسی که واسه شروعش هیجان زده بودم. و واسه تموم شدنش غصه دار شدم. ولی میدونم قدم توی راهی گذاشتم که کلی چیزهای خوب ودوست داشتنی انتظارم رو میکشه. چیزهایی که هی هرچی بیشتر درباره شون میدونم انگار خیلی کمتر میدونم. عکاسی رو میگم.یه کلاسی کاملاً متفاوت از تمام چیزهایی که گذرونده بودم. توی این کلاس،عرصه واسه حرص دادن استاد وبچه های دیگه بیشتر پیدا میکردم. حرص دادن من با پرسیدن سؤالام هست. هرکسی که بیشتر از من شناخت داشته باشه،متوجه میشه چی میگم. بعضی وقتا یه سؤالایی میپرسیدم که قبل مطرح کردن سؤال باید خودم کلی راجع به موضوع سؤال سخنرانی میکردم تا بعدش در انتهاش سؤال رو بپرسم. . . کلاً خلاقیتی که توی عکاسی هست من رو شیفته ی خودش میکنه.یه خلاقیت که وقتی دوربینت رو بیشتر بشناسی،خیلی بهتر میتونی بهش دست پیدا کنی. استادمون،اون اولای کلاس از ارتباط صمیمی ای که باید با دوربینمون داشته باشیم برامون گفت واین حس واقعاً توی من شکل گرفت. موقعی که سنسور وآینه ی دوربینم یه کم کثیف شده بود وبه همین خاطر چند روزی پیش استادم موند تا تمیزش کنن ومن به شوخی میگفتم دوربینم رو توقیف کردند.وقتی سر کلاس دوربینم رو بهم دادند،دوربینم رو بغلش کردم.خب دلم براش تنگ شده بود.(من فکرنمیکردم استادم دیده باشه ولی خب استاده دیگه،یه روز گفتن که دیدن.. . . دوستای کلاس عکاسیم مثل مدرسه یا احیاناً دانشگاه توی یه رده ی سنی خاص نبودن وهمین باعث تنوع میشد. لیلی عزیزم که اون اوایل کلاس نمایشگاه برگزار کرده بود و من کلی کیف کردم از دیدن عکساش. آزاده ی مهربونم که یه دختر فوق العاده خودمونی وبی شیله پیله بود. وکلی از دوستای دیگه که بیشترشون رو به فامیل میشناسم تا به اسم کوچیک.. دوستایی که از چند وچون توی تی وی بودن بنده میپرسیدن و.. . . پشت سرمون یه آتلیه داشتیم که آخرای کلاس همه هجوم میاوردن سمت فلاش ها و چیلیک چیلیک عکس میگرفتن. البته من نه اینکه خیلی بدم بیادا اما میذاشتم بچه ها اول باهاش تمرین کنن وبعد اگه وقت بود من دست به کار میشدم. فکرنمیکردم نورپردازی خیلی کار سختی باشه اما هست. هم سخته وهم به خاطر مختلف بودن سوژه وزیادبودن محیطها،تنوع زیادی داره. . . اینا رو گفتم که یه کلیاتی از کلاسمون دستتون بیاد. بازم مینویستم از عکاسی،اما نه این مدلی! . . واسه مصاحبه ای که برای ورودیهای جدید عکاسی برگزار شد،استادمون گفته بود منم برم.یه جورایی کناردست استاد.. رفتم و تجربه ی چند ساعته ی جالبی بود. آدمهای مختلف،سنین مختلف،ترس ودلهره ای که داشتن ومنی که سعی میکردم با لبخند به آرامش دعوتشون کنم. همینجوری که همه منو 4-5 سال بزرگتر ازسنم میبینن،پیش خودم فکرمیکردم الان که من پشت میزم ودارم مصاحبه میکنم ازشون،فکرمیکنن من چند ساله به نظر میام وچقدر سخته که آدم باید با توجه به شرایط چند نفر رو از بین این همه آدم انتخاب کنه و استاد داره هر سال 4-5 بار این کار رو انجام میده. . . دارم روی موضوع واسه نمایشگاه عکس فکرمیکنم. روزگارم بد نیست! همین که کسی هست که همیشه دلواپسم باشه،همین که رمقی دارم برای عکاسی،همین که خنده ای دارم از ته دل و گریه ای دارم با تمام وجود، خدا را هزاران بار شکر کنم،کمه.. . .
خیلی حرف زدنم را، ببخشید. وقتی مدتها ننویسی،همین هم میشه منتظر حرفهای گرم (آتیشی،تنوری!) عکاسانه ام باشین ماناباشید وشاد وموفق یا حق
[ دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱٠:٠٥ ب.ظ ] [ پنجـــره ]
سلام به خودم وبه وبلاگ جدیدم سلام میکنم بعد هم به شمایی که الان اینجایی.. بعد کلی وقت که وبلاگ وردپرسم ف ی ل ترشدیعنی در واقع کل دامنه ی وردپرس رو فیل ترکردند،اومدم اینجا تا پنجره نگاری هام رو ادامه بدم. خوشحالم که اینجام وخوشحالم که همچنان مینویسم از خودم مینویسم،از لحظه هام، ازشادی وغمهام،واز گذران زندگیم ممنونم که هستین و بودنتون رو بروز میدین من یه پنجره ام! یه پنجره با کلی خصیصه ی عجیب وغریب . . ماناباشید وشاد وموفق یا حق [ شنبه ٢۱ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ٦:٢٩ ب.ظ ] [ پنجـــره ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||